على اكبر دهخدا

1460

امثال و حكم ( فارسى )

مثل طويله . خانهء ناروفته . از طويله اصطبل اراده شده است . مثل ظلمات . بسيار تاريك . گويا از ظلمات ، شمال نهائى زمين اراده مىشود كه گويند اسكندر بدان راه يافته . مثل عاج . دندانى ، گردنى ، دستى يا سينه‌اى سفيد . مثال : دستى از پرده برون آمد چون عاج سپيد * گفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه پشت دستى به مثل چون شكم قاقم نرم * چون دم قاقم كرده سرانگشت سياه . كسائى مروزى . مثل عاشق بىسيم . خوار . بىارز . مثال : بنده مختارى كه جانش عاشق درگاه تست * هست بر درگاه تو چون عاشق بىسيم خوار . مختارى . مل عباس دبس ( يا ) عباس دوس . گدائى مبرم . و شوخديده . مثل عثمان لنگ . لنگان را بمزاح چنين تشبيه كنند . مثل عدس . چشمى خرد . مثل عرب عنيزه . رباينده . مثل عرعر . سخت بالان . بالائى رعنا . مثال : بسان عرعر در بوستان ملك ببال * بسان خورشيد از آسمان عمر بتاب . مسعود سعد . نظير : مثل سرو . مثل صنوبر . مثل عروس . مزين . اسبى خوش‌اندام . مثل عروس خفته . بناز و براحت بخواب رفته . فتنه ز تو خفته بخواب عروس * دولت بيدار تو را پاسبان . خاقانى . مثل عروس قريشيها . جامهء قرمز پوشيده . و اين تشبيه از تعزيهء عروسى قريش ماخوذ است مثل عروس قلندران . بىحفاظ . بىعفاف . مثل عزرائيل . مهيب . مثل عسكر . مثال : ششتر چو رخ تو نديد ديبا * عسكر چو لب تو نديد شكر با دو رخ و با دو لب تو ما را * ايوان همه چون ششتر است و عسكر . قطران . مثل عسل . روغنى خوب . ميوه و بالخاصه خربزهء شيرين ، كودكى شيرين‌زبان . مثل عقرب . با گفتارى دلخراش . زلفى پيچان مثل عقرب جراره . رجوع به : فقرهء قبل شود مثل عقرب كاشان . مثال :